بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چهسان میگذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطرهای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
....................................................................
با یه چوب کبریت میشه هزاران درخت رو سوزوند
و از یه درخت هزاران چوب کبریت به وجود می آید.
....................................................................
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آیینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم.
....................................................................
نشود خوش دلم از نامه و پیغام کسی
توسن سرکش طبعم نشود رام کسی
آن که دربند تعلق نبود خاطر ماست
که نه دربندکسی هست و نه در دام کسی
....................................................................روزگارا
که چنین سخت به من می گیری.
باخبرباش که پژمردن من آسان نیست...
گرچه دلگیرتر ازدیروزم گرچه فردای غم انگیزمرا می خواند...
لیک باوردارم ...
دلخوشی هایم نیست،
زندگی بایدکرد
:: برچسبها:
احساس تلخی ,
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2